پرتوی از اسمان

سبک زندگی انسانی اسلامی از منظر ایات و روایات

سبک زندگی انسانی اسلامی از منظر ایات و روایات

لطقا در نشر و گسترش این مطالب ما را یاری کنید

بایگانی
نویسندگان
پیوندها

۸ مطلب با موضوع «داستان های شنیدنی» ثبت شده است

 بلعم بن باعورا را مردى بود زاهد که دویست سال خدا را عبادت مى‏کرد، در عصر حضرت موسى بود در اثر عبادت کارش به جایى رسید که عرش کرسى را مى‏دید، دعایش مستجاب بود، مردم که از ظهور موسى آگاه شدند خوف اینها را فراگرفت، پادشاه اردن امیران خود را نزد باعورا فرستاد، گفتند: دعا کن خدا شر موسى را از سرما برطرف سازد.

 

بلعم گفت: وجود انبیا لطف است و قدم آنها مبارک، من هرگز چنین دعایى نمى‏کنم، از بلعم مایوس شدند فکرى کردند مقدارى زیاد پول و جواهر نزد زن او بردند، گفتند: از شوهر بخواهد که دعا کند موسى مزاحم کار این پادشاه در این سرزمین نگردد، زن قبول کرد و نزد شوهر آمد، سعى کرد که او دعا کند.

 

بلعم گفت: اى زن در حق انبیا دعا نتوان کرد، زن سخت تاکید کرد که دعا کند، بلعم چون به زن زیباى خود علاقه داشت، ناچار قبول کرد از صومعه دید شیرى قصد وى کرد، برگشت به زن خود گفت: ترک این کار کن تا دعا نکنم، زن گفت: ممکن نیست، رها نمى‏کنم شما را، زیرا قوم موسى ما را هلاک مى‏کنند، بلعم گفت: هر که به خدا ایمان آورد، هلاک نمى‏شود زن اصرار کرد و گفت: یا دعا کن و یا طلاق بده، بلعم برخاست براى صومعه، آنجا مارى دید که به طرف ایشان روى آورده، دوباره بازگشت جریان را به زن گفت.

 

باز بار سوم از فشار زن سر به سجده نهاد گفت: اى خدا موسى و قوم او را نگه دار، دعاى او مستجاب شد موسى و قومش تا چهل روز در تبه (صحرا است) بماندند و زندانى شدند، قوم موسى هر چه راه مى‏رفتند، شب مى‏دیدند جاى اولى هستند.

 

به حضرت موسى شکایت کردند، فرمود: مناجات مى‏کنم، در مناجات عرض کرد: پروردگارا تو مى‏دانى که مرا جز اطاعت امر تو قصدى نیست میان ما این فاسقین جدایى بدهى، خطاب رسید اى موسى بلعم بن باعورا دعا کرده این سرزمین زندان امت تو بشود.

 

موسى عرض کرد: خداوندا بلعم در حق رسول تو دعا کرده و تو رد نکردى، اما اگر من در حق او دعا کنم قبول مى‏فرمایى، خطاب شد اى موسى هر چه دعا کنى مستجاب مى‏کنم.

 

موسى عرض کرد: پروردگارا هر چه از براى او گرامى‏تر است که ایمان باشد از او بگیر، ندا آمد که دعاى تو را اجابت کردیم و بدان که چون به شهر مى‏روى قبل از هر کس او پیش آید و به او بگو در مقابل عبادت تو سه دعا دیگر حالا خواه اخروى باشد و خواه دنیوى اجابت مى‏کنم.

 

در اینجا خداوند این قصه را به پیغمبر ما صلى‏الله علیه و آله خبر مى‏دهد که اى پیامبر به امتّان خود بگو: و اتل علیهم نبا الذى آتیناه آیاتنا فانسلخ منها فاتبعه الشیطان فکان من الغاوین‏(1)

 

اى محمد صلى‏الله علیه و آله قصه بلعم باعورا را بر امت خود بگو که اسم اعظم را به او دادیم تا هر وقتى که بخواهد دعا کند او بر هواى نفس خود از زنش پیروى کرد، ما ایمان او را گرفتیم او هم تابع شیطان شد و از گمراهان گردید، خلاصه موسى (علیه السلام) و هارون که برادر او است به شهر اردن رفتند مردم آن شهر به استقبال آمدند و ایمان آوردند،

 

بلعم پیش قدم جمعیت بود که موسى را اکرام کرد، موسى گفت: اى بلعم دعایى که در حق ما کردى من نیز دعایى در حق تو کردم تا خدا ایمان تو را بگیرد ولیکن بشارتى هم به تو مى‏دهم که سه دعاى دیگر خداوند متعال در مقابل آن عبادات مستجاب مى‏نماید اکنون هر حاجت که دارى بخواه.

 

بلعم دلتنگ شد، رفت نزد عیالش گفت: اى زن نگفتم دعا در حق پیغمبران سزاوار نیست، خداوند ایمانم را گرفته، زن گفت: دویست سال عبادت خدا کردى، بلعم گفت: سه حاجت ما را خداوند فرموده مستجاب مى‏کنم.

 

زن گفت: یکى براى من و دو حاجت براى تو، بلعم گفت: اى زن این را براى آخرت بخواهیم بهتر است تا دنیا، تا اینکه خداوند مرا از آتش عذاب نجات دهد، زن گفت: یک دعا براى من این است که دعا کن خداوند به من جمال بهترى بدهد، بلعم گفت: اى زن زیبایى تو از همه زنان عالم بهتر است.

 

گفت: باید دعا کنى، بلعم دعا کرد، خداوند چنان زیبایى به آن زن داد که از جمالش عالم روشن شد، بلعم به نظر زنش زشت آمد و پریشانى او ظاهر شد، زن از خانه بیرون رفت، بلعم ناراحت شد، دعا کرد زنش سگ شد، او را از خانه بیرون کرد، در آستانه در مى‏نشست و گریه مى‏کرد و در فراق او فرزندانش گریه مى‏کردند، بنى اسرائیل و مردم شهر اردن جمع شدند.

 

گفتند: مادر فرزندان تو است، روا نیست که سگ باشد، خدمت به تو کرده آخر الامر دعاى سومى را کرد زن صورت اولى که در زندگى داشت بازگشت و به خانه آمد، بلعم سه دعاى او مستجاب شد و با بى‏ایمانى به صورت سگ از دنیا رفت‏((2).

 

1- سوره 7 آیه 175

 

2- تاریخ الانبیاء از آدم تا خاتم ص 576

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۵۹
محمد حسن قالبی

    در میان یاران پیامبراکرم صلی الله علیه واله جوانی بود که در میان مردم به حسن ظاهر شهرت داشت و کسی احتمال گناه در باره‌اش نمی‌داد. روزها در مسجد و بازار، همراه مسلمانان بود، ولی شب‌ها به خانه‌های مردم دستبرد می‌زد.

    یک بار، هنگامی که روز بود، خانه‌ای را در نظر گرفت و چون تاریکی شب همه جا را فرا گرفت، از دیوار خانه بالا رفت. از روی دیوار به درون خانه نگریست. خانه‌ای بود پر از اثاث و زنی جوان که تنها در آن خانه به سر می‌برد. شوهرش از دنیا رفته بود و خویشاوندی نداشت. او، به تنهایی در آن خانه می‌زیست و بخشی از وقت خود را به نماز شب و عبادت می‌گذراند.

    دزد جوان با مشاهده جمال و زیبایی زن، به فکر گناه افتاد. پیش خود گفت: « امشب، شب مراد است. بهره‌ای از مال و ثروت، و بهره‌ای از لذّت و شهوت!» سپس لحظه ای اندیشید. ناگهان نوری الهی به آسمان جانش زد و دل تاریکش را به نور هدایت افروخت. با خود گفت: 

    «به فرض، مال این زن را بردم و دامن عفتش را نیز لکّه‌دار کردم، پس از مدّتی می‌میرم و به دادگاه الهی خوانده می‌شوم. در آن جا، جواب صاحب روز جزا را چه بدهم؟!»

    از عمل خود پشمیان شد، از دیوار به زیر آمد و خجلت زده، به خانه خویش بازگشت. صبح روز بعد، به مسجد آمد و به جمع یاران رسول خدا صلی الله علیه واله پیوست. در این هنگام زن جوانی به مسجد در آمد و به پیامبر گفت:

    «ای رسول خدا! زنی هستم تنها و دارای خانه و ثروت. شوهرم از دنیا رفته و کسی را ندارم. شب گذشته، سایه‌ای روی دیوار خانه‌ام دیدم. احتمال می‌دهم دزد بوده، بسیار ترسیدم و تا صبح نخوابیدم. از شما می‌خواهم مرا شوهر دهید، چیزی نمی‌خواهم؛ زیرا از مال دنیا بی‌نیازم.» 

    در این هنگام، پیامبر صلی الله علیه وآله نگاهی به حاضران انداخت. در میان آن جمع، نظر محبت‌آمیزی به دزد جوان افکند و او را نزد خویش فرا خواند. سپس از او پرسید: «ازدواج کرده‌ای؟»

    - نه!

    - حاضری با این زن جوان ازدواج کنی؟

    - اختیار با شماست. 

    پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله زن را به ازدواج وی در آورد و سپس فرمود:«برخیز و با همسرت به خانه برو!»

    جوان پرهیزکار برخاست و همراه زن به خانه‌اش رفت و برای شکرگزاری به درگاه خدا، سخت مشغول نماز و عبادت شد.

    زن، که از کار شوهر جوانش سخت شگفت‌زده بود، از او پرسید: «این همه عبادت برای چیست؟!

    جوان پاسخ داد:

    «ای همسر باوفا! عبادت من سببی دارد. من همان دزدی هستم که دیشب به خانه‌ات آمدم، ولی برای رضای خدا از تجاوز به حریم عفت تو خودداری کردم و خدای بنده نواز، به خاطر پرهیزکاری و توبه من، از راه حلال، تو را با این خانه و اسباب به من عطا نمود. به شکرانه این عنایت، آیا نباید سخت در عبادت او بکوشم؟!»

    زن لبخندی زد و گفت: «آری، نماز، بالاترین جلوه سپاس و شکرگزاری به درگاه خداوند است!»

     

    عرفان اسلامی، حسین انصاریان، ج 8 ، ص254.


    داستان های که شاید بپسندید 


    این مرد پای پیاده در خیابان می دود 

    داستان فضیل ابن عیاض

    بلعم باعورا و حضرت موسی

۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۹۵ ، ۰۷:۱۸
محمد حسن قالبی

در زمان امام موسى کاظم علیه السلام مردى در بغداد بود به نام بُشر؛ از رجال و اعیان و عیّاشان بغداد بود. یک روز حضرت موسى بن جعفر (سلام اللَّه علیه) از جلوى درب خانه این مرد مى‏گذشت. اتفاقاً کنیزى از خانه بیرون آمده بود براى اینکه زباله‏ هاى خانه را بیرون بریزد. در همان حال صداى تار از آن خانه بلند بود. معلوم بود که میخوارگان در آنجا مشغول میخوارگى و خوانندگان و آوازه خوانان مشغول آوازخوانى هستند. امام از آن کنیز به طعن و استهزاء پرسید: این خانه، خانه کیست؟

آیا صاحب این خانه بنده است یا آزاد؟ کنیز تعجب کرد، گفت: آیا نمى‏دانى؟ خانه بُشر، یکى از رجال و اعیان است. او مى‏تواند بنده باشد؟! معلوم است که آزاد است! فرمود: آزاد است که این سر و صداها از خانه‏اش بیرون مى‏آید؛ اگر بنده بود که اوضاع این‏طور نبود. امام این جمله را فرمود و رفت. اتفاقاً بشر منتظر بود که این کنیز برگردد. چون او دیر برگشت، از او پرسید: چرا دیر آمدى؟ گفت: مردى که علائم صالحان و متقیان در سیمایش بود و آثار زهد و تقوا و عبادت از او پیدا بود، از جلوى درب خانه عبور مى‏کرد، چشمش که به من افتاد سؤالى کرد، من هم به او جواب دادم. گفت: چه سؤالى کرد؟ گفت: او پرسید صاحب این خانه آزاد است یا بنده؟ من هم گفتم آزاد است. او چه گفت؟ او هم گفت: بله که آزاد است، اگر آزاد نبود که این‏طور نبود! همین کلمه، این مرد را تکان داد. گفت: کجا رفت؟ کنیز گفت:

از این طرف رفت. بشر مجال اینکه کفش به پا کند پیدا نکرد؛ پاى برهنه دوید و خود احساس کرد که این مرد باید امام کاظم (سلام اللَّه علیه) باشد. خود را خدمت امام رساند و به دست و پاى ایشان افتاد و گفت: آقا! از این ساعت مى‏خواهم بنده باشم، بنده خدا باشم. این آزادى، آزادى شهوت است و اسارت انسانیت. من چنین آزادى‏اى را که آزادى شهوت باشد، آزادى دامن باشد، آزادى تخیّل باشد، آزادى جاه و مقام باشد و آن که اسیر است عقل و فطرت من باشد، نمى‏خواهم. مى‏خواهم از این ساعت بنده خدا و از غیر خدا آزاد باشم. همان لحظه به دست امام توبه کرد؛ یعنى در همان لحظه از گناهان دورى جست، کناره گیرى کرد، تمام وسایل گناه را بدور ریخت و به گناهان پشت و به طاعت رو کرد .

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۱۱
محمد حسن قالبی

یک روز رسول خدا صلى الله علیه و آله در مدینه عبور مى‏ کرد. جوانان مسلمان را دید که سنگى را به عنوان وزنه بردارى بلند مى‏ کنند، زورآزمایى مى‏ کنند براى اینکه ببینند چه کسى وزنه را بهتر بلند مى‏ کند. رسول خدا همان جا بهره بردارى کرد، فرمود: آیا مى‏ خواهید من قاضى و داور شما باشم، داورى کنم که قویترین شما کدامیک از شماست؟ همه گفتند: بله یا رسول اللَّه، چه داورى از شما بهتر! فرمود: احتیاج ندارد که این سنگ را بلند کنید تا من بگویم چه کسى از همه قویتر است؛ از همه شما قویتر آن کسى است که وقتى به گناهى میل و هوس شدید پیدا مى‏ کند، بتواند جلوى هواى نفس خود را بگیرد. قویترین شما کسى است که هواى نفس، او را وادار به معصیت نکند. مجاهد کسى است که با نفس خود مبارزه کند. شجاع آن کسى است که از عهده نفس خویش برآید.

 

شهید مطهری ، کتاب ازادی معنوی

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۲۱
محمد حسن قالبی

فضیل بن عیاض مردى است که در ابتدا دزد بود. بعد تحولى در او پیدا شد، تمام گناهان را کنار گذاشت، توبه واقعى کرد و بعدها یکى از بزرگان شد. نه فقط مرد باتقوایى شد، بلکه معلم و مربى عده دیگرى شد، درحالى که قبلًا یک دزد سر گردنه گیرى بود که مردم از بیم او راحتى نداشتند. یک شب از دیوارى بالا مى‏رود،

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ بهمن ۹۵ ، ۱۷:۲۷
محمد حسن قالبی

عمار ، سندی بر حقانیت امیر المومنین علی علیه السلام

در زمان پیامبر اسلام ، ان روزى که مسجد مدینه را بنا مى‏کردند و عمار یاسر فوق العاده تلاش صادقانه مى‏کرد، پیغمبر اکرم به او فرمود: «یا عَمّارُ تَقْتُلُکَ الْفِئَةُ الْباغِیَةُ» اى عمار! تو را آن دسته‏اى مى‏کشند که سرکش‏اند . و این جمله پیامبر از لحاظ سندی کاملا قوی است و قابل انکار نیست.

ایا می دانید که عمار را چه گروهی به قتل رسانده اند ؟ بله در جنگ صفین عمار همراه علی بود و معاویه 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ بهمن ۹۵ ، ۰۷:۴۶
محمد حسن قالبی

بلعم بن باعورا را مردى بود زاهد که دویست سال خدا را عبادت مى‏کرد، در عصر حضرت موسى بود در اثر عبادت کارش به جایى رسید که عرش کرسى را مى‏دید، دعایش مستجاب بود، مردم که از ظهور موسى آگاه شدند خوف اینها را فراگرفت، پادشاه اردن امیران خود را نزد باعورا فرستاد، گفتند: دعا کن خدا شر موسى را از سرما برطرف سازد.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ بهمن ۹۵ ، ۰۹:۵۹
محمد حسن قالبی

یکی از علما می گوید من باور نمی کردم که امام حسین بگویند که من اصحابی بهتر از شهدای کربلا نداشتم .
با خود می گفتم من هم اگر در ان زمان بودم حتما جزء یاران امام حسین علیه السلام می شدم.
در همین افکار بودم که شبی در خواب خود را در دشت کربلا دیدم .... 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ بهمن ۹۵ ، ۰۸:۱۱
محمد حسن قالبی