پرتوی از اسمان

سبک زندگی انسانی اسلامی از منظر ایات و روایات

سبک زندگی انسانی اسلامی از منظر ایات و روایات

لطقا در نشر و گسترش این مطالب ما را یاری کنید

بایگانی
نویسندگان
پیوندها

۲ مطلب با موضوع «شهدای دفاع مقدس» ثبت شده است

یک روز صبح پس از اینکه از محور فاو می آمدیم در راه برگشت به قرارگاه صراط المستقیم رفتیم . حاج حسن آقا در آنجا با حاج رحیم صفوی جلسه داشتند. من هم در ماشین منتظر حاج حسن آقا ایستادم. ساعت 5 / 12 ظهر بود. تعدادی از برادران مرا برای صرف نهار دعوت کردند و من هم به اتّفاق آنها به آشپزخانه رفتم و نهار خوردم. - حاج حسن آقا متوجّه شده بود که من در قرارگاه صراط المستقیم نهار خورده ام. - پس از اینکه حسن آقا جلسه اش با حاج رحیم صفوی تمام شد باهم به پنج طبقه ها به دیدن یک مهندس که در آنجا زندگی می کرد رفتیم. حسن آقا می خواست راجع به نقشه هایی که آن مهندس کشیده بود اظهار نظر نماید و او را راهنمایی کند. بعد از مدّتی به سمت قرارگاه خاتم الانبیاء حرکت کردیم. وقتی به قرارگاه رسیدیم 5 ، 6 نفر معطّل حسن آقا بودند. به محض رسیدن ما، حسن آقا به جلسه رفت و من به اتّفاق آقای مینایی که رانندة اصلی حاج حسن آقا بود یک چایی خوردیم و سپس من خوابیدم. ساعت 5 / 3 بعد از ظهر آقای مینایی مرا از خواب بیدار کرد. حسن آقا را هم صدا زد و سفره ای برای ما پهن کردند و دو ظرف پلو مرغ برای ما آوردند. در حین غذا خوردن حسن آقا یک نگاهی به من کرد و چیزی نگفت. بعد از ظهر که به محور فاو می رفتیم ایشان گفت: بعضی در این اوضاع جبهه و جنگ دو بار نهار می خورند و غذای رزمندة دیگری را هم می خورند. در حالیکه پیرزنی غذا نمی خورد و تخم مرغهایش را می فروشد تا به جبهه کمک کند ولی بعضی افراد در اینجا دو بار نهار می خورند. در همین حین بود که از طریق بی سیم گفتند: الان در محور چند آمبولانس احتیاج داریم و ماشین هم در اینجا کم است. حسن آقا گفت: فاصلة ما با شما کم است و به سمت شما در حال حرکت هستیم. وقتی به بیمارستان صحرایی رسیدیم چند نفر از مجروحین را یکی یکی بغل کردیم و در داخل ماشین استیشن می گذاشتیم و سپس آنها را به بیمارستان فاطمه الزهرای فاو می بردیم. همین مسیر را دو یا سه بار رفتیم، که برادران گفتند: چند نفر مجروح پائین هستند و ما نیرو نداشتیم که آنها را بالا بیاورند. بعد من حسن آقا پایین رفتیم دیدیم که چند زخمی دیگر باقی مانده اند. یکی از آنها را حسن آقا بغل کرد که ببرد و من رفتم آن دو نفر دیگر را که باقی مانده بودند بغل کردم و از تپّه بالا آمدم. در بین راه دیدم حاج حسن در وسط راه مانده است. پس از اینکه آن دو برادر را به ماشین رساندم آمدم و آن برادر دیگر را از بغل و روی شانة حاج حسن آقا گرفتم و آمدم آنها را داخل ماشین گذاشتم ، حسن آقا گفت: بعضی ها که دو بار نهار می خورند، اشکالی ندارد. خوب به عوضش مجروحها را دو نفر، دو نفر می آورند. وقتی که مجروحین را به بیمارستان منتقل کردیم، رفتم که دستهایم را بشویم، خانم دکتری که مسئول خون بیمارستان بود آمد و گفت: یکی از مجروحین وضعش خیلی خراب و خیلی وخیم است و ما به خون - o (او منفی) نیاز داریم و فعلاً در اینجا نداریم و اگر خواسته باشیم از منطقة دیگری تهیّه کنیم ، زمان را از دست می دهیم. من بلافاصله خندیدم و گفتم : خانم دکتر اینکه غصّه ندارد . یک بسیجی(خودم) که جلوی شماست گروه خونی اش - o (او منفی) است ، و الان یک واحد خون می دهم . برادرم خوشحال شد و من نیز سریع رفتم روی تخت دراز کشیدم و خانم دکتر آمد و یک واحد خون از من گرفت . بعد از اینکه خونم را تصفیّه انجام دادند خون را به آن برادر مجروح تزریق کردند. در راه برگشت حاج حسن آقا یک کمپوت گیلاس برای ما گرفت و داخل ماشین باز کرد و به ما داد که بخوریم. در همین حین گفت : برادر دو تا غذا خوردی به عوضش مجروحها را هم دو تا، دو تا آوردی و بعد هم که خون دادی. ولی این را حتماً یادت باشد که 40 یا 45 روزی یکبار خون بدهی.


۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۰۵
محمد حسن قالبی




شهید اقاسی زاده یکی از شهدای بسیار شاخص و ناشناخته ایست که دانشجوی ممتاز دانشگاه تورنتو کانادا بود اما به خاطر عشق و ایمان و خدمت به مردم کشور مسلمانش به کشور باز می گردد و عضو سپاه می شود و عجیب ترین پروژه های مهندسی زمان جنگ را به دست می گیرد .....

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۲۲
محمد حسن قالبی